|
در ۱۷ سالگی اولین ترانه خود را برای احمد ابراهیمی از خوانندگان آن زمان رادیو می سازد. پس از آن با تشویق استادش آهنگ شب های میگون را برای خانم غزال (لیلی قوانلو) ساخت. سپس به ساخت ترانه های بیشتری در رادیو نیرو هوایی و رادیو ایران ادامه داد و عضو شورای نویسندگان رادیو ایران شد. او طی مدت نسبتن کوتاه فعالیت هنری خود در حدود ۳۸۰ ترانه تصنیف کرد که توسط بسیاری از خوانندگان مشهور آن دوران مانند: ویگن، پوران، دلکش، الهه، جبلی، مهرپویا، شمس و ... اجرا شد. رستگارنژاد دوست صمیمی مرحوم پوران و همسر اول او عباس شاپوری، آهنگ ساز و سازنده چند ترانه مشهور مانند نیلوفر بود و به واسطه همین دوستی چندین ترانه مشهور پوران از ساخته های او است. ترانه هایی مانند: خزر، طلیعه، افسونگر، شانه و شب بود، بیابان بود و ... ترانه ی مهتاب، رقیب، شانه، به خاط تو، گلی به جمالت و ... با صدای ویگن نیز از کارهای رستگار نژاد است . در اوایل دهه ۶۰ میلادی فستیوال موسیقی ملل در ایران و در تالار رودکی برگزار شد. از جمله مدعوین، پرفسور هنری کاول رییس بخش موسیقی دانشگاه کلمبیا بود. ناصر رستگارنژاد به خاطر آشنایی با زبان انگلیسی عهده دار میزبانی او می شود. هنری کاول شیفته کارهای رستگار نژاد و اطلاعات او در زمینه موسیقی میشود. از او درخواست میکند تا برای تدریس و سخنرانی به آمریکا بیاید. مدتی بعد استاد به علت درگیری با یکی از مقامات آن روزگار جلای وطن میکند و به اتریش و نزد لوریس چکناوریان میآید. پس از آن در دسامبر سال ۶۳ به آمریکا و دانشگاه کلمبیا آمده و برای مدت شش ماه میهمان آن دانشگاه بوده است. او کنسرتی نیز در کارنگی هال نیویورک اجرا کرد که بلافاصله از طرف محمود فروغی، سفیر وقت ایران در آمریکا مورد قدردانی قرار می گیرد و روزنامه نیویورک تایمز نیز با انتشار مطلبی از وی تمجید میکند. رستگار نژاد از آن تاریخ تاکنون ساکن آمریکا است و طی این مدت در دانشگاه های کلمبیا، نیویورک و پرینستون به تدریس ادبیات و موسیقی ایرانی اشتغال داشته است و تقدیرنامه های زیادی از دانشگاه ها و روزنامه ها و مجلات معتبر دریافت داشته است. رستگار نژاد این ایام روز های آرامی را در شهر کوچکی در شمال کالیفرنیا میگذراند. پس از مهاجرت اش با آن که بارها از او خواسته شده و به او اصرار کردند دیگر آهنگ نساخته است. به جز آلبومی به نام چشمان سیاه که آن را به علت خواهش یک دوست قدیمی ساخت و از دنیای موسیقی کناره گرفت. بگذریم که دل خوشی هم از ترانه سرایی های جدید ندارد. او بسیاری از ترانه های جدید را مبتذل و بی محتوا میداند. او این روزها بیشتر وقت اش را صرف کلاس ها و جلسات تفسیر شعر بزرگان ادبیات ایران میکند. سر انجام این که استاد ناصر رستگارنژاد علاوه بر آنکه پنجه چیره در نواختن سنتور دارد، غزل های زیبایی نیز میسراید و با نام رستی تخلص میکند. از جمله شعری که در جواب شعر زیبای سیمین بهبهانی درباره صفحه قدیمی گرامافون سرود و باعث شد خانم بهبهانی در جواب اش بگوید: ... شعرت را خواندم و حیرت کردم که چرا با این قدرت و با این ذوق سرشار آنقدر کم کار میکنی و کم منتشر میکنی ... مطلب را با چند بیت از همان شعر به پایان میبریم و برای این استاد عزیز آرزوی طول عمر و سعادت میکنیم. قاصدک بگوی به سیمین شعرهای تازه بگوید ببینمش که رخش سخن را میرود به قله رساند بوسه زن به رویش و برگیر از دلش غبار زمانه باز هم ز صفحه لاکی التماس کن که بخواند صفحه شکسته لاکی جان من فدای صدایت بیتو هرچه هست سکوت است این فقط صداست که ماند ذوق نیمه خامش (رستی) از تو جان تازه گرفته است تا مگر سخن به درستی در مقام شعر نشاند شب بود، بیابان بود اکثر ترانه های ناصر رستگار نژاد تجسمی و تصویری است و به راحتی می توان آنها را مجسم کرد. یکی از بارزترین مثالها برای اینگونه آهنگها ترانه شب بود، بیابان بود است که از ترانه های مشهور آن روزگار بود و استقبال زیادی از آن شد. او در مورد حال و هوای سروده شدن این ترانه چنین میگوید: شبی با خانمی در بیرون از شهر بودیم و باران سختی میبارید. کتم را از تن در آوردم و او را که احساس سرما میکرد پوشاندم. او ادامه می دهد: حالتی که آن شب بر ما گذشت باعث ساخته شدن این ترانه شد که با صدای پوران اجرا شد و بعدها فریدون فرخزاد ـ بدون اجازه من ـ آن را بازخوانی کرد. این ترانه اجرا های متفاوتی توسط خانوم پوران در متن ترانه داشته که به نظر می رسد برای جلوگیری از برداشت های احتمالی اعمال شده است. شب بو، بیابان بو، زمستان بو بوران بو، درنده فراوان بو من بوم و می دلبر جانان بو از سردی می دوش رو بی جان بو ... اجرای رادیو ملی ایران: شب بود و تاریک و بیابان بود باران است، سرمای زمستان بود یارم در آغوشم هراسان بود از سردی افسرده و بی جان بود در فکر آن سیمین بر خوشگل ... نسخه ضبط شده روی صفحه : شب بود بیابان بود زمستان بود بوران بود سرمای فراوان بود یارم در آغوشم هراسان بود از سردی افسرده و بیجان بود در فکر آن سیمینبر خوشگل از جسم و جان خود بودم غافل میکوشیدم بهرش از جان و دل میبردمش با خود سوی منزل گیسویش از باد و باران گشته آشفته در مویش گویی مروارید غلتان سفته طی شد راه دشوار، آخر بر من و یار با بوسه ای گرمی به او دادم با لب های چون قند، بر رویم زد لبخند برد آن همه رنج و غم از یادم
|
About
این وبلاگ برای کسانی است که عاشق قدیمی ها هستند
Home
|